|
غم نگفته |
|
نیایش های من |
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط قاصدک |
میدونی خوشگل من دوست دارم همیشه عکس تورو روی قلبم میزارم میدونی فقط تو رو دارم روی زمین اینم نشونش بیا اسمتو تو روی سینه ام ببین میدونی عشق منی همیشه تو قلب منی میدونم دوستم داری اشک منو در میاری آخه تو چقد ادائو ناز داری میتونی عشق منو توی قلبت بکاری ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط قاصدک |
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط قاصدک |
چشماي تو براي من عالم زندگانيه
رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
من ميميرم اگه تو پيشم نموني
رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون ![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط قاصدک |
اينجا يکي براي خودش تار مي زند
اينجا يکي از عاشقيش جار مي زند
اينجا غريبه ها همگي آشنا ترند
روياي دوست بر در و ديوار مي زند
لب ها به زور رژ همگي سرخ و رنگي اند
دلبر به جاي گل به سرش خار مي زند
حاکم براي عشق خودش حکم مي کند به مرگ
دل را به جرم عاشقي اش دار مي زند
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط قاصدک |
بي نگاه عشق،مجنون نيز ليلايي نداشت بي مقدس مريمي،دنيا مسيحايي نداشت بي تو،اي شوق غزل آلوده شبهاي من! لحظه اي حتي دلم با من هم آوايي نداشت آن قدر خوبي كه در چشمان تو گم مي شوم كاش چشمان تو هم،اين قدر زيبايي نداشت اين منم تنهاترين افسانه ي شب هاي تو آن كه در مهتاب باران،شوق پيدايي نداشت در گريزاز خلوت شبهاي بي پايان خود بي تو اما خواب چشمم هيچ لالايي نداشت خواستم تا حرف خود رابا غزل معنا كنم زير باران نگاهت،شعر معنايي نداشت![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط قاصدک |
دیرگاهی است که تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت غمها شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا ببینم که چه تنها شده ام...![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط قاصدک |
امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه مي كارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتش ها
آري, آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب بجاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه, بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه, بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رؤياها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه مي خواهم
من تو باشم, تو, پاي تا سر تو
زندگي گر هزارباره بود
بار ديگر تو, بار ديگر تو
آنچه در من نهفته دريائيست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين توفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بسكه لبريزم از تو, مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج درياها
بسكه لبريزم از تو, مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري, آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط قاصدک |
اگه يـــار ديگرونــــي ، مـــن هنـوز عاشقت هستم با وجــود اين که گفتـي ، ديگه قـــهري تا قيـــامت با تـــموم سادگــي هام ، گفتـــــم اما به سلامــــت شايد اين خوابه که ديدم، هرچي حرف از تو شنيدم قـــلب نابــاور مـــن گفت، مـــن به عشقـت نرسيدم پيــــش ازاين نگفته بـودي ،غيرما کسي روداري توي غم ها،توي شادي،سر رو شونش مي گذاري تــــورو مي بخشــم و هرگز ديگه يادت نمي افتم
اگه از يــاد تو رفتــــــم ،اگه رفتــــي تـــــو ز دســتم
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط قاصدک |
......دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی
صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني شدم از درد تنهايي گلي پژمرده و غمگين..... ........ ببار اي ابر پاييزي که دردم را تو ميداني ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم........ ........چرا اي مرکب عشقم چنين آهسته ميراني تپش هاي دل خسته چه بي تاب و هراسانند..... ........به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني دلم درياي خون است وپر از امواج بي ساحل..... ........درون سينه ام آري تو آن موج هراساني هماره قلب بيمارم به ياد توشود روشن...... .......چه فرقي مي کند اما تو که اين را نمي داني دوستت دارم ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط قاصدک |
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ ....
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط قاصدک |
من عشق را در اميد اميد را در تو تورا در موقع پيوستن به تو دوست دارم
من تو را در افق افق را براي نيايش نيايش را براي خدا خدا را براي آفريدن تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر بستر را براي به انديشيدن تو دوست دارم....
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط قاصدک |
روشني تنها ، طنين واژه هاست عشق آن سوي پر پروانه هاست روشنک ،«تنها ، کلامي دلکش است» جان من با ياد معنايش خوش است. روشنک گم شد ميان کهکشان ، من به دنبالش روانم جاودان نور مي پيچد ميان تيرگي ، بگسلد با رنگ خود افسردگي روشنک مهتاب شبهاي بهار اي تمام روح اطراف نور مي ريزي به قلب وجان من خوش بمان اي هستي وايمان من تابش قبل ازطلوع آفتاب، اختر پيش از غروب آفتاب ، هر زمان ديدي مرا![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط قاصدک |
مثل آواری غريبی بر سر من ريخته است
هر چه آتش بود از چشم تر من ريخته است
آسمان من! تماشايی شدی امّا ببين
جرأت پرواز، از بال و پر من ريخته است
سردی پاييز ماند و شاخه های زرد من
در هجوم بادها برگ و بر من ريخته است
چون غروب چشمهای خود تماشايی شدم
خون خورشيد است اين بر خاور من ريخته است
دير سالی هست مُردم در کنار يادها
ها! ببين بر جاده ها خاکستر من ريخته است![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط قاصدک |
چندان که دويديم به سامان نرسيديم
مانديم در آغاز و به پايان نرسيديم
گم گشته در انبوه زمانيم و مکانيم
با مهر نمانديم و به آبان نرسيديم
در خانه نشستيم کنار در و ديوار
آخر به تماشای خيابان نرسيديم
در حاشيه ی جاده درختان همه رفتند
در غربت جاده به درختان نرسيديم
از شانه ی خود بار ملالی نتکانديم
زين بغض گلوگير به باران نرسيديم
چندان که دويديم و دويديم و دويديم
ای حوصله ی تنگ! به سامان نرسيديم![]()
+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط قاصدک |
الهی که شفاپیداکنی تو واسه دردات دواپیداکنی تو تواین دنیاکه بی وفایی رسمه رفیق باوفاپیداکنی تو عمرا تموم دنیاروبگردی مثل من عاشقی پیداکنی تو نروافسانهء من ناتمومه بدون اگه بری کارم تمومه بهت گفتم بیادنیای من باش کنارت حتی مردن آرزومه شنیدم تو دلت انگار می گفتی که عاشقی کجاست وفا کدومه می خوام به سردی شبهام بخندم می خوام به پوچی فردام بخندم وقتی می بینمت بادیگرونی تو اوج گریه هام می خوام بخندم می خوام داد بزنم تنهای تنهام می خوام وقتی می گم تنهام بخندم...![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط قاصدک |
دستهایت را می طلبم تا با گرمای وجودت سردی درونم را شفا دهی.
شانه هایت را می خواهم تا مامنی باشد برای هق هق گریه هایم.
نگاه گرم و مهربانت را می خواهم تا مرحمی باشد برای تسکین دردهایم.
باران چشمانت را می خواهم تا کویر تشنه دلم را سیراب کند و باز تو را می خواهم...
بتاب و با نور طلایی ات دوباره گلبرگ های سرخ وجودم را از آسیب گردباد حفظ کن.
اگر شب راحتم سازد
اگر اندوه بگذارد اگر نه یاد تنهایی
گلویم را نیازارد به تو خواهم گفت
این رازم
تویی محبوب و دمسازم. تو را من دوست می دارم.![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط قاصدک |
آنگاه که اسمان را در چشمان تو می بینم آنگاه که خورشید را در قلب تو می یابم وقتی معنی دوست داشتن را در نگاه معصوم خنده هایت خواندم وقتی هفت شهر عشق را با گرمی دستانت آغاز کردم چه می خواهم از تو جز اینکه... بگویم ای بهترینم... برای داشتنت بهانه نمی خواهم...تو خود بهانه ای برای وجود من باز با تو...گرمای وجودت..احساس عمیقت... دلتنگی های دیدنت را به شوق همان نگاهی که به نگاهم دادی.. همان دستی که در دستم نهادی... تحمل کردم... تا از آن آلاچیقی بسازم برای چشیدن طعم خوش با تو بودن![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط قاصدک |
اگه دلم تنگ میشه خیلی برات، منو ببخش اگه نگام گم میشه توی شهر چشمات، منو ببخش منو ببخش، اگه شبها ستاره ها رو می شمارم
منو ببخش اگه برات سبد-سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبها فقط تورو خواب می بینم
منو ببخش اگه تورو می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو، می گم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یک فرشته ای و من خیلی باشم یک آدمم
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی، زیادی عاشقت شدم![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط قاصدک |
دلهامون سیاه شدن برای هم تنگ نمی شن مثل آسمون دیگه زلال ویکرنگ نمی شن اون که گفت مهربونی تا دنیادنیاست می مونه راست می گفت گمون میکرددلامون ازسنگ نمی شن روزگاری آدمامثل فرشته پاک بودن دلهااون روزابرای همدیگه هلاک بودن عاشقای قدیمی عاشق سینه چاک بودن
![]()
+ نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط قاصدک |

اگه دستم به جدایی برسه اونوازخاطره هاخط میزنم
از دل تنگ تموم آدماازشب وروزخداخط میزنم
اگه دستم برسه به آسمون باستاره هاقیامت می کنم
نمی ذارم کسی عاشق نباشه ماهو بین همه قسمت می کنم
وقتی گاهی منودل تنهامی شیم حرفای نگفتنی رومی شه دید
می شه بین سکوت ما دوتاخیلی از ندیدنی هارو شنید
قصه جدایی ما آدما قصه دوری ماس ازخودمون
دوری من وتوازلحظه عشق قصه سادگی گم شده مون
+ نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط قاصدک |
ای عشق! ای همیشه غریب! امروز به جستجویت درکوچه های غمگین غروب پرسه میزنم و سراغ تورا از آفتاب میگیرم
+ نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط قاصدک |
فصل بارونی بیشه رنگ چشماته همیشه
حس تازه بودن من بی نگاه تو نمی شه
اگه دیروز اگه فردااگه باهم اگه تنها
با توام خودخودتواگه حتی توی رویا
نه می افتم به پای تونه می میری برای من
همیشه ردپات پیداس کنار ردپای من
کاش دوباره بودن من رنگ بودن توباشه
که دربسته قلبم باز بادستای توواشه
تو مثل شبای مهتابی وبارونی
وقتی نباشی دلگیرم ومی دونی
حرفای دلم روبا اشک تومی گفتم
بارون که می باره بازیاد تومی افتم
ازغم من وغم تو تب من وتب تو همه بی خبرن
ازدل من ودل تو شب من وشب توهمه بی خبرن
+ نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط قاصدک |
وقتی طراوت باران زیر نگاهت یخ می زند ماهی ها به دنبال آخرین حبابند و عشق غریب ترین واژه زمینی توی دستان خشکیده تو جان می دهد تنها آخرین نفس حس پرواز دارد خود را آماده کن برای کوچ بی انتها تو تنها پرستوی زمستانی
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط قاصدک |
بذارخیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی هنوزهواموداری وهنوزصدامومی شنوی بذارخیال کنم هنوزیه لحظه ازنیازتم اگه تمومه قصه مون هنوزترانه سازتم بذار خیال کنم هنوز پرازتب وتاب منی روزابه فکردیدنم شباپرازخواب منی بذارخیال کنم تودلتنگیات غروب که می شه یادمن می افتی تویی که قصه طلوع عشقو گفتی ودوستت دارمو نگفتی بذار خیال کنم منم اون که دل تنگه براش اونی که وقت تنهایی پر می شی ازخاطره هاش اون که هنوزدوستش داری اون که هنوز هم نفسه بذارخیال کنم منم اونی که بودنش بسه دوباره فال حافظ ودوباره توی فالمی بذارخیال کنم بذار اگرچه بی خیالمی
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط قاصدک |
من می خوام که قصه هام قصه تو باشن بس
من می خوام همیشه باشی واسه من یه همنفس
پس بیا رها بکن قلب منو از این قفس
من می خوام که چشمک ستاره ها رو بشمارم
قصه عشق تو رو به آسمون ها بسپارم
بگم اندازه اون هابیشترم دوست دارم
من درختی توی باغ آرزوهای شبم
من یه داغ سرد باقی از یه عمر سوزوتبم
من همون حرف نگفته مونده روی یه لبم
می شه از حرفای توکتاب عاشقی نوشت
می شه با بودن توچشماروبست روی بهشت
می شه با فکر به توبرم به جنگ سرنوشت
کاش می شد تموم دنیارومی ریختم زیرپات
کاش می شدکه تاابدبرای من می شد صدات
وقت انتظارفقط خیره می شد به من نگات
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط قاصدک |
هیشکی آهی نکشید واسه ی کابوسم هیشکی دردمو ندید که چطور می پوسم هیشکی باورش نشد روح من بیماره پشت این پنجره ها سایه دیواره مثل دیوونه از همه دلگیرم بی تحمل می شم تو خودم می میرم پشت حسی تب دارپشت غم پنهونم وحشت وتردیدوازنگات می خونم از نگات می ترسم که من و می رونه من و از تنهایی با تو می رنجونه مثل یک دیوونه از همه دلگیرم بی تحمل می شم تو خودم می میرم
+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط قاصدک |
یادگاریتو می گیرم بغلم
روی تخت خاطرات عاشقیم
یادته می گفتی آهسته به من
هر چی تو قلبمونه باید بگیم
یادمه دستای مهربون تو
دفترای شعرمو ورق می زد
چرا تا به خوبی عادت می کنی
همیشه سرت میاد روزای بد؟!
تو غم و غصه ممنوعه برات
من به اشتباه و گریه جایزم
تو یه مثنوی عاشقانه ای
من همیشه حرف تو پرانتزم!
پای من هر چی گناهه بنویس
حتی گریه های راه دورمو
بشکن این بغض غریب و کهنه رو
حتی باقیمانده غرورمو
پای من هر چی گناهه بنویس
بذار آروم بگیره عرش خدا
من پر از گناه بی تو موندنم
پرم از تلخی این فاصله ها
تو غم و غصه ممنوعه برات
من به اشتباه و گریه جایزم
تو یه مثنوی عاشقانه ای
من همیشه حرف تو پرانتزم!
+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط قاصدک |
چند وجب پایین تر از شب
یه نفر دلش شکسته
انتظار فایده نداشته
همه درهارو بسته
چند وجب پایین تر از شب
یه نفر هلاک ماهه
از غمش چیزی نمی گه
همه حرفاش غرقه آهه
روبه روش یه قاب چوبی
توی قاب یه عکس پاره س
عکس کهنه قدیمی
یادگار تک ستاره س
خیلی وقته تک و تنها
توی دلواپسی مونده
واسه دلخوشی بارون
واسه ش از پنجره خونده
همه بغضارو شکسته
کارش از گریه گذشته
چند وجب پایین تر از شب
یکی رفته بر نگشته
یکی رفته بر نگشته
مث لاله شده پرپر
کفنش رخت عروسیش
سقفشم یه سنگ مرمر
+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط قاصدک |

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط قاصدک |
| ||||||